173- تلظی ماهیها در اقیانوس - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 8:24
- بالرحمن- تلویزیون آخر هفته ها برنامهای پخش میکند برای نوجوانها. یکی (که معمولن آدم موفقی است) دعوت میشود که برای جمعیشان حرف بزند. با بچههای حاضر هم مصاحبه میکنند و بازخورد میگیرند از آنچ
174- شیشهها - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 8:24
- بالرحمن - صبح، دستگزان و لرزان توبه میکنم از شکایت و شب، اشکریزان توبه میشکنم. منم که کوچکم و تویی که دریا، آسمان، بزرگ. «تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد، پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی، و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری. پس من به سوی تو بازگشتم، تا تو نیز به سوی من بازگردی. که من مهربانترینم ...
162- گُ ذرگُ ذرگُ ذرگُ ذر - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- بالرحمن - در دومین ماه سال، هوا که ابری میشود و بوی نم از خاک و سرشاخه های تازه بیرون زده بلند میشود، ته گلویم شروع به سوختن میکند. سرما نخوردهام و کاملن سالم هستم. اما چیزی مرا میبرد به روز
163- روزنه - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- بالرحمن - آقای ذ. میگفت: باید یک کاری کرد، غیر از این لولیدن دائم در خود. چیزی که بیرون از خور و خاب روزانهمان باشد. یک گربه را غذا داد یا از گلدان کوچکی مراقبت کرد.یک گلدان کوچک سفید به اتاقم
164- تلظی - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- بالرحمن - ف. ۴ سال است که مرده. لفظ مردن در برابر آن چه بر او رفت، چرکین و زشت است. ف. ۴ سال است که نمیدانم چه شده، اگر ما زندهایم. ف. هنوز ۱۸ سالش نشده بود که خانه شان آتش گرفت و مرگ مغزی شد. م
165- ناگفته - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- بالرحمن - خودش هم می داند که حالا دیگر کار از کار گذشته است و تنها دل تنگی های گاه به گاه برایمان میماند که راهی برای گذر ازشان نیست. هنوز میسوزد از همان خاطرههای دور و ترسهایش که آخر اتفاق اف
166- خوره - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- بالرحمن - پیش نوشت: برای همان چند مخاطب همیشه عزیز! این نوشته چیزی به کسی اضافه نمیکند، نه آگاهی و نه لذتی. نخواندنش بهتر است :) مثل مرغ پرکنده شدهام؛ آنگونه که هیچ وقت دیگر نبودهام. پریشان و
167- شبانه - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- بالرحمن - شب، زیاده بلند است و من در آستانهی گناهم، برآمده از جنونمبتلا به سکونگردیکه هیچ تن سالمی پیدایم نمیکندبرای رساندن به تختی با چهار زنجیر در اقطار.آنقدر روی بستر بالا و پایین میشومکه
168- بازساخت - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- یا هو - روح پر از کینه و تنگ نظری شده و مثل لباسی چسبان به تنم پیچیده. میخواهم درش بیاورم، به هر زحمتی، به زخمی حتا، اگر با پوست عجین شده. انگار دستی میطلبم که دستهایم را برایش بالا بگیرم -تسلیم
13*13- نور - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- بالرحمن - یادآوریام میکنی که ولی نعمتم هستی و من منتت را چُنان تاجی به سر دارم. همهاش به دنبال نشانهای بودهام که ردپایی را در روزهای خشکیدهام ببینم و تو جویبار جاری میکنی برایم. من از شوق ج
170- منحنی نرمال - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 15:09
- بالرحمن - کسی آمد روبرویم نشست که از خنده هایش بدم آمد، فقط برای این که انگار چند ثانیه زودتر از زمانی که لازم بود اتفاق می افتادند. یک لبخند کج با هوایی که از لای لبها و داندانها بیرون میزد و
137- قدیس خانه - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
137- قدیس خانه - بالرحمن - دراز کشیده ام روی مجموعه ی شزلون, صندلی و مبل, یک وری. مادرم کنارم نشسته است و روی صورتم ماسک گیاهی گذاشته. پا میشود, بوی توت فرنگی و گل مریم از پشت سرش بلند می شود. سرم ثابت است و مجبورم به سقف نگاه کنم. چند دقیقه ی اول به هیچ چیز فکر نمیکنم و چشمم به ساعت است تا یک رب
138- گفت و گو - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
138- گفت و گو - بالرحمن - در سه ماه گذشته مادرم روزانه حداقل با سه نفر تلفنی صحبت کرده, جدای کسانی که حضوری می دیدشان. هر بار تمام اتفاقات درمانی را برای آن شخص که حالش را پرسیده تعریف کرده, یعنی چیزی حدود چند صد بار. و من فکر میکنم شاید این بیان کردن چیزی از دردش کم میکند. شاید اگر قرار بود مثل
139- دهه - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
139- دهه - بالرحمن - من فقط یک سال از اولین دهه را گذرانده بودم. تازه ۵ سال بود که بلد شده بودم چیزی بشمارم بیشتر از ۵ انگشت یک دست. بعد هم دست ها را روی هم بگذارم و بگویم ۵ به علاوه ی ۵ می شود ۱۰. و خیلی نمی گذشت از وقتی که بدانم دو تا ۵ تا هم می شود همان ۱۰. حالا دقیقن ۱۰ سال است که توان را هم ی
140- سیزده نود و پنچ - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
140- سیزده نود و پنچ - بالرحمن - اسفند را گذاشته اند که ته گردونه مان را به سرش وصل کند. که روزهای آخرش برساندمان به همان جای قبلی و "این نیز بگذرد" را به رخمان بکشد. که بگوید دیدی این هم مثل قبلی ها بود و طی شد؟ اسفند آبستن است. آبستن تمام عقده های بازنشده ی سال. جایی نزدیک اواخرش به یاد میآورد
141- 22 - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
- بالرحمن - من یک روز 28 ساعته داشتم! در تمام طول سال یک روز هست که آدم با خیال راحت می تواند بگوید تمام و کمال مال خودش است؛ باکیش هم نباشد که در همان روز اختصاصی، میلیون ها آدم دیگر هم به دنیا آمده اند و چند تاییشان هم دم دست خودش هستند. دست خود آدم است که این روز را کش بیاورد تا ساعت هایی از ر
142- صفر - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
142- صفر - بالرحمن - به م. که امشب در محاق بود. ساعت صفر و دو تا صفر دقیقه. ساعت هامان همیشه اگر چند دقیقه ای اختلاف نداشته باشند, چند ثانیه را دارند. همین است که حالا برای من امروز است و برای دیگری دیروز. امروز من ۸۶۴۰۰ ثانیه ی نامعلوم است و دیروز دیگری گاه یک ساعت, گاه یک دقیقه و گاه صفر ثانی
13*11- م. باز - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
13*11- م. باز - بالرحمن - آن روزها م. بود, حالا هم م. است. همان موقع که من ۱۳ سالم بود و نمیدانم چرا الکی میگفتند که بزرگ ترم. آن ها را که ندیده بودندم, باید مجاب میکردم که همه اش همین است; از ۷۴ است تا مثلن ۸۶ یا ۷. آن ها که دیده بودند تصورشان این بود که خوشحال میشوم و تشویق. خوشحال می شدم. هر
144- جاماندگی - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
144- جاماندگی -بالرحمن - وقت هایی هست که مرا می خابانند روی یک زمین سرد و سخت و دست و پایم را می بندند به دور تا دور چاردیواری اطرافم. نه با چهار نخ که با صدها. به تمام آن جاها که دستم ازشان کوتاه است. همان موقع یک سنگ می گذارند روی سینه ام و می گویند حالا عمیق نفس بکش. کسی از آن طرف می پرسد چرا
145- به کام و خام - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 3:34
145- به کام و خام - بالرحمن - حافظ حتمن چرخ زنان از سر محراب بلند می شده و می نشسته سر دفترش که بنویسد: در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد... فریاد محرابش را تا سده ها بعد, صدها بار دیگران چون خودش شنیده اند. اگر نمی گفت هم می شنیدند و اگر یادش نمی آمد هم بودند کسانی که در نمازشان خم محراب و خم ابروی