خرید بک لینک

- بالرحمن -

من یک روز 28 ساعته داشتم! در تمام طول سال یک روز هست که آدم با خیال راحت می تواند بگوید تمام و کمال مال خودش است؛ باکیش هم نباشد که در همان روز اختصاصی، میلیون ها آدم دیگر هم به دنیا آمده اند و چند تاییشان هم دم دست خودش هستند. دست خود آدم است که این روز را کش بیاورد تا ساعت هایی از روز بعد؛ یا مچاله اش کند که همان سر شب تمام شود. من همه را تا امروز مچاله کرده بودم. امسال ترس از اضافه شدن یک عدد را گذاشتم کنار. امسال که سال فراغتم است. اول سال گذشته تصمیم گرفته بودم بنویسم چنین روزی چه اتفاقی می افتد. دلگیر بودم و دوست نداشتمش. مچاله اش کردم. ننوشتم. امسال می نویسم.

روز اختصاصی ام دقیقن از همان شبش شروع می شود. وقتی که م. بی آن که حواسم باشد یادم می آورد که فردا روز دیگری ست و آن قدر می خندم و سر ذوق می آیم که باورم می شود. برایم رویا ساخت از روزهای دورِ نیامده. یادم آمد که شاید 6 سال پیش از این رویاها ساخته بودم با ر. که یک سال است هیچ خبری ازش ندارم. برای فردای 24 ساعته ام برنامه ی عجیب غریبی ندارم. همان شبش می دانم که قرار است بروم دکتر و بعدش هم با س. غذا بخورم. سر قرار گذاشتن هم میگویم دوست دارم ف. هم باشد؛ ولی حوصله ی بدقراری هایش را ندارم. فردا که می آید به خودش هم می گویم و دوباره با خیال راحت بهش می گویم "گاو". برنمی خورد بهش. می دانم که قرار است بروم باران. همه ی این ها را در همان دو ساعت اول آن 28 ساعت می دانم.

فردا که بیدار می شوم هوا مثل هر روز است و هیچ جایی بمبی برایم نترکانده اند. همین طوری اش هم قشنگ است که بهار است. مامان روز و تاریخ یادش نیست. برای همین صبح مثل همیشه است و خداحافظی سرسری تر از همیشه. تا ظهر چند تایی پیامک جواب میدهم و ذوق میکنم. چند نفری می گویند که در تلگرام پیام داده اند و من ندیده ام. دیشب خسته بودم و حالش را نداشتم که تا 12 بمانم. راستش هم این است که خوشم نمی آید از تبریک های تلگرامی. همین پیامک های سفید یک دست را بیشتر می خاهم. در مطب کتاب میخوانم و مادر ن. را می بوسم برای دیدار بعد از عید. بعد هم می روم ناهار. یک کوه غذا می خورم و الکی می چسبد همه چیز. از آن ماهی های دم بلند قرمز و آبی روی میز گرفته تا آهنگ هایی که از بلندگوهای «کومه جان» پخش می شوند و یادم می آورند که "حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم". ن. هم روز دوم عید آمده کتابی داده به س. که امروز روزی به دستم برساند. می خواهم زود برسم به باران ولی نمیرسم. باران خلوت است. وقت شیرینی خریدن حساب کرده بودم شاید 10 نفر بیایند، ولی فقط 6 نفر می شویم به اضافه ی نگهبان که امروز آقای ایزدی است و مهربان است و خوش برخورد و راحت بهمان چای می دهد، حواسش هم هست که تفاله گیر را سر لیوان های پلاستیکی مان بگذارد. از باران هم که میزنیم بیرون، دلمان خوش می شود به روشنی هوا؛ که آخرین جلسه سال گذشته ساعت 7، ستاره ها را هم می شد شمرد. برای همین با م. و س. سرازیر می شویم به سمت زنده رود که پر آب است و دل خوش کنک این روزها. این را در آن دو ساعت اول روزم خبر نداشتم. برای همین جور دیگری کیف می دهد. در راه شب می شود. روی آب را نور چراغ ها زرد و قرمز و سفید کرده اند. باز هم سرازیر می شویم تا چارباغ همیشه دوست داشتنی ام. دیر می رسم به خانه. مامان ولی چیزی نمی گوید. برایم دست میزند وقتی می رسم و شعر می خاند. عاشق ترش میشوم [یادم باشد که هفته ی گذشته چه گندی زدم. یادم باشد برای بعد از 22 سالگی؛ که این قدر تئوری هایم را روی سرم نگذارم و حلوا حلوا نکنم. یادم باشد که وقتی عصبانی میشوم اول سعی کنم آدم باشم بعد هر کاری خاستم بکنم.]. دخترعمه زنگ می زند و از طرف خودش و همه تبریک میگوید. هر سال میگویم امسال یادم باشد تولدش را تبریک بگویم. یادم می رود. سال بعدش باز خجالت می کشم. آخرین ساعت های این روز کش آمده را کنار اصالتم بودم. برادر با کیک آمده بود و برادرزاده با یک کلاه به قول خودش زنگوله ای قرمز و سفید و یک بادکنک سبز. برای خودش ذوق می کرد. می گذاشت ما هم ذوقش را کنیم. برادرزاده شمع خاست. نداشتیم. ۳ تا کبریت گذاشتیم روی کیک. روشن کردیم. برادرزاده فوت کرد. آخرین باری که شمع تولد فوت کرده ام را یادم نمی آید (شاید ۱۴ سالگی). گفتند آرزو کن. سر جانماز فکر کردم به آرزو. گفتم خوب است امسال راضی باشم. کمی عوضش کردم و شد آرزوی امسالم. خاستم که او راضی باشد. آخر شب هم نشستم جواب همان پیام های تلگرامی را دادم. ش. ازم خواسته بود که خوب زندگی کنم، آن قدر که انگار وظیفه دارم فقط حالش را ببرم. نمی داند که دل چه سواری ای ازم می گیرد و تا کجاها رانده ستم. قولش می دهم که "حتمن".

در انتهای 28 ساعت خاستم بخابم. همان طور درازکش یک ابر پفکی ساختم از خیال. گفتم کاش هر سال روز تولدم باران باشد. کاش حالا که هستیم همین قدر فارغ باشیم همیشه. همین قدر همه چیز که منتظره هم هست، خوش باشد. غیرمنتظره ها نباشند هم نیستند. ولی این ها که منتظرشان هستیم و می دانیم که هستند و اتفاق می افتند، پیچ و تاب نخورند بیخودی. ساده بیایند بنشینند وسط دل آدم. کاش همه اش به دلخوشی باشد. کاش دلگیر نشویم. هنوز همه ی این ها را نگفته ام که دلم تنگ می شود. چشمم را می دوزم به سیاهی پشت پلکم. می خابم.

Narge30، شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶، 1:20 |

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

صفحه بندی