خرید بک لینک
- بالرحمن -

یادآوریام میکنی که ولی نعمتم هستی و من منتت را چُنان تاجی به سر دارم. همهاش به دنبال نشانهای بودهام که ردپایی را در روزهای خشکیدهام ببینم و تو جویبار جاری میکنی برایم. من از شوق جیرهخواریات سرشارم، اگرچه بیحواس باشم از آنچه در سفرهام میگذاری. اولین روز را برایم زینت دادی به نامت که بدانم شروع با توست و قرار است باقی راه را هم گوشهی چشمم ببینم که ایستاده نگاهم میکنی. و حواسم به لغزشها باشد. حواسم باشد که نان را دارم از دست تو میگیرم. که دستهایم آلوده نباشد. که نرنجانم. من این نان را به چشم میگذارم و نورش را به دهان میبرم.
حالا دو سال گذشته از آن اولین روز. از آن سردر بزرگِ به نام تو. از مهر رضا (سلام بر تو). امروز کسی دیگر را میطلبی به پابوس و واسطه میچینی که باز سر سفرهات بنشانیام. چه مبارک جایی نصیبم میکنی برای اولین تجربهها. آنقدر زیبا و شریف که دلگیر شوم از تمام شدنش. من که میخواهم روزها ۲۴شان بشود ساعتی و لحظهای و زود بگذرند، دلم نخاهد این هفته تمام شود. و یک هفته یاد بگیرم و در این وانفسا به چشم ببینم که هنوز هم بندگانی زیبا داری. که بشنوم آنها که دستشان به دست توست، هنوز خوب زندگی میکنند و مردمان به خوبی یادش میکنند. و دلم بخاهد که اینطور زندگی کنم اگر قرار به زنده ماندن باشد. خیالش را که میتوانم به سر بپرورانم؟ و اطمینان کنم که تو ایستادهای بالای سرم و خیالها را واقعیت میکنی.
منِ همیشه لغزان حالا بیشتر از همیشه چشم به تو دارم. حالا که بودنت را به رخم میکشی و من نمیتوانم نادیدهاش بگیرم و بگذارم به حساب خیالات همیشهام. جواب سلامهای روزهای پاکی را در این تاریکی میدهی که دلخوشم کنی. و من کودکی میشوم که قطرهای باران را نوید رنگینکمان میداند. زیباترین سلامها بر تو، امام رئوف.

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: جمعه 16 آذر 1397 ساعت: 15:09

صفحه بندی