- بالنور-دیشب جانا صورتش را نزدیک صورتم گرفت. بوسیدمش. اعتراضی نکرد. دوباره بوسیدم. لپش را نزدیکتر کرد. بوسیدم. یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر و انگار هر بار صورتش نزدیکتر میشد. آخرین باری که کودکی اینطور بهم اعتماد کردهباشد را یاد ندارم. میخواستم جهان همانجا بایستد. تمام شود اصلاً.
این روزها تنها کاری که مجبور به انجامش نیستم و انجامش میدهم وقتگذرانی با اوست؛ هر چند کم و کوتاه. باقی همه از سر وظیفه است و اجبار: سنگهایی سخت که از کوه بالا میبرم. برای نرسیدن.
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
- بالرحمن-امسال سال بلوا بود. این که میگویم امسال منظورم یک سال شمسی یا قمری یا هر طور گردش زمین به دور خورشید نیست. سالی است که برای بعضی کش آمده و دوازده ماه را هم رد کرده، و برای بعضی دیگر چیزی در حدود هفت، هشت ماه طول کشیده. برای من هر روزش دارد یک سال میگذرد، در پیچ و خم هزارراه مغزم.
کتاب آقای معروفی را که میخواندم، مسافری بندانگشتی میشدم در جیب پیشسینهی نوشا. با قدمهایش در کوچهها بالا و پایین میرفتم و جهانی را میدیدم که پیش از آن ندیدهبودم. جایی میان تاریخ و خیال. جوی باریک وس
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
- بالرحمن -
دویدهام
شبان و روزان
سالیان و ماهها
از زیر قدمهایم
هزاران رودْ جاری.
اکنون رسیدهام
از پس دو کوه
به نقطهی آغاز
- زیر درخت خرما
که خشک است و گس.
کاشا که تو
تنها یک قدم...
چرا دریغم داشتی؟
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی