هایلایت اول
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:42
- بالنور-دیشب جانا صورتش را نزدیک صورتم گرفت. بوسیدمش. اعتراضی نکرد. دوباره بوسیدم. لپش را نزدیکتر کرد. بوسیدم. یکی دیگر و یکی دیگر و یکی دیگر و انگار هر بار صورتش نزدیکتر میشد. آخرین باری که کودکی اینطور بهم اعتماد کردهباشد را یاد ندارم. میخواستم جهان همانجا بایستد. تمام شود اصلاً. این روزها...
کور-سو
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:42
- بالرحمن-امسال سال بلوا بود. این که میگویم امسال منظورم یک سال شمسی یا قمری یا هر طور گردش زمین به دور خورشید نیست. سالی است که برای بعضی کش آمده و دوازده ماه را هم رد کرده، و برای بعضی دیگر چیزی در حدود هفت، هشت ماه طول کشیده. برای من هر روزش دارد یک سال میگذرد، در پیچ و خم هزارراه مغزم. کتاب آق...
200- بادگانه
-
تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 12:54
200- بادگانه - بالرحمن -به بزرگسالی سلام! نویدی باید باشد این جمله؟ هیهات. تمام آن روزهای دویدن روی شنریزهها و ایستادن در کنار چارچوبهی سوزان تابها و دیدن آن نشیمن آهنی که تا کجای آسمان بالا میرفت و انتظار، برای رسیدن به اینجا بود؟ که یک روز صبح چشم باز کرده و نکرده عکسی ببینی از دوستی از سالهای دور...
199- Le mal du pays
-
تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 13:42
199- Le mal du pays - بالرحمن-خب، ح.؟ دیروز وقتی داشتی توی آن مسیر -همانطور سربهزیر و سنگین و لَخت- راه میرفتی به چی فک میکردی؟ من برگشتهبودم. به زمانی که عکس آن سه نفر توی شیشهی کافهی رو به هشتبهشت افتادهبود -سرها پایین و خیره به دوربین، با نیملبخندی بر صورتهامان. به آن سالاد الویهای که تو درست کرد...
198- از دهانهی چاه
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 2:28
198- از دهانهی چاه - بالرحمن - به م. گفتم در ندانمترین حالت زندگیام هستم. سه ماه پیش. گفتم نه میدانم کی قرار است بروم خانهی خودم، نه میدانم خانهام کجاست، نه میدانم قرار است بعد از این چندماه پیشِ رو به چه کاری مشغول شوم، یا اصلاً در کدام نقطه از جغرافیا هستم. گفتم دلم میخواهد امروز و آن چندماه بعد د...
13*15- جوانه
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 11:35
13*15- جوانه دخترک پانزده سالهی من! روزهای زیادی به تو و تنت فکر میکنم. به چیزهایی که باید برایت بگویم و تو میراثدار من باشی. به غمهایی که باید در سینهی تو دفنشان کنم. اگرچه دستم سست شده و به چرخیدن روی حروف نمیرود. همهی فکرها و اندوهها در سرم چرخ میخورد و به تن نحیف تو نمیرسد. تو که تنها معنای ثابت...
196- بیگانه
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 11:35
196- بیگانه - بالرحمن - خانم گ. قلمش را روی میز میگذارد، سرش را بالا میکند و میگوید: «خب، تو زیادی عاشقی.» قصههایم را برایش گفتهام، سوالهایش را پرسیده، یاد مرا از کودکی و نوجوانیام گذر داده و حالا وقت نتیجهگیری است؛ و نتیجه این است که من درد بیدرمانی دارم که باید بپذیرمش. مثل آدمی که هی چند سال چیزی...
197- روشنان
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 11:35
197- روشنان - بالرحمن -م. عزیزم سلامچند روز پیش خانم بازیگر داشت از تجربهی صعود به دماوند حرف میزد. میگفت توی پناهگاه تا سحر صدای ریزش سنگ میشنیده و ترس با دانه دانهی آن تقتقها توی دلش غوغا میکرده. اما وقتی رفته و رسیده به آن بالا و یکهو یکی از همتیمیهاش گفته «اینجا قلهست»، همینطور هاج و واج نگاه می...
185- جریده عالم
-
تاریخ: 1399/1/12 ساعت: 20:11
- بالرحمن- بهار دلکش رسیده و درست همان وقتی که برای هیچکس دل بهجا نیست، برای من بهجاتر از همیشه است. ب. میگفت اسفند که بیاید دنیا زیبا میشود. میگفتم اسفند چیزی است شبیه دی، یا بهمن، آدم باید جا
183- اسماعیل
-
تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 14:46
- بالرحمن - دویدهامشبان و روزانسالیان و ماههااز زیر قدمهایمهزاران رودْ جاری.اکنون رسیدهاماز پس دو کوهبه نقطهی آغاز- زیر درخت خرماکه خشک است و گس. کاشا که توتنها یک قدم...چرا دریغم داشتی؟
184- هفت قطعهی خونین
-
تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 14:46
- بالرحمن- ۱صبح بیخبر از همهجا از م. میپرسم که حالش خوب است؟ بعد از مدتها عکسش را عوض کرده و میگوید خیلی خوب است. خوشحال میشوم و تعجب میکنم. هیچوقت اینطور نمیگفت. پیاش را میگیرم که بگوید
179- واکاوی
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:33
- بالرحمن- چه سان بنویسم؟ او که دستانم را با خود برده...*نمیشود طفره رفت. شبها هنوز بلندند اگر تا سحر خواب را دست به سر کنی. و چیزی آنچنان که نوشتن میتواند، تلخ و شیرین این بلندی را تعدیل نمیکند.
180- مدار سیارهی ۳۶۴
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:33
- بالرحمن- صندلیهای ورودی بیمارستان الزهرا جاییست شبیه سیارهای دیگر که آدمها در آن منتظرند که یا به زمین برگردند یا حکم تبعیدشان به آن سیاره را بگیرند. یک جوری است که اگر رویشان بنشینی، به هر کاری
181- جستوجو
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:33
-بالرحمن- تمام آن پولها که این چند ماه به عرقریزان تن درآوردم را بگیرید، مرا برگردانید به زمانی که میتوانستم بنویسم. به دستمایهی ضعیف نوشتن برای زنده ماندن. به غم شبهای بلند زمستان که حالا ازشان
14*13- میراث
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:33
- بالرحمن - امشب فهمیدم پدربزرگ مادریام صدای خوبی داشته. من هیچوقت ندیدمش. حتا مامان هم خاطرهای از پدرش ندارد. من فقط همان یکی دو تا عکس سیاه و سفید باقیمانده را دیدهام و همیشه فکر کردهام که با
175- حق حق
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 8:40
- بالرحمن - مجال به خیالبافی نباید داد. خیال بیرحم است و آدم را روی ابرها سوار میکند و بیکه بداند میبرد تا مسلخ و زیر تیغ فرودش میآورد. حالا هرچه هم بگوید که من گناهکار نیستم و مستحق مرگ نیستم
176- عدد
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 8:40
- بالرحمن- به جوی آب شو روان، عدد بدههزار ساله شو، عدد بده... داره ۲۴ سالم میشه. خسته م، جسمی. و اینجا ۱۲ سالشه.
177- دایره
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 8:40
- بالرحمن- تمام اسفند را دویدم که نحسیاش دامنم را نگیرد. خروارها بار جابجا کردم که مجبور نشوم سنگینی بار یک ساله را به دوش بکشم، مثل هر سال. چشمم را روی نیمهشبهای زیبا بستم که خیالهای شبانه از پا
178- مرور
-
تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 8:40
- بالرحمن- - نخیر، فایده ای ندارد. - اتفاقن من هم تازگی به همین نتیجه رسیدهام. یک عمر هی خواستهام فکرش را نکنم. هی به خودم گفتهام ولادیمیر، معقول باش، تو که هنوز همهی راهها را نرفتهای. و هی زور
172- آواز گنجشکها
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 8:24
- بالرحمن- چند وقت پیش مامان داشت به خاهرم میگفت که به الف. بگوید صبر کند. خاهرم گفت: «الف. انقد دلش کوچیکه که...» من حالا دارم به الف. حسادت میکنم که دلش کوچک است و گذاشته دیگران این را بفهمند و