- بالرحمن -
هر روز:
بیدار میxadشوم. نیازهای حیاتی ام را رفع میکنم. کمی کتاب میxadخانم. میxadخابم.
امروز (10.4):
بیدار می شوم. گوشی ام از دیروز خراب شده. xadمیxadروم دانشگاه برای خداحافظی. در لابی دانشکده ترس برم میxadدارد از دو ماه دیگرم تا دو سال بعدش. آغوش های سخت، آغوش های محکم. همه شان به رویم باز هستند. ش. را بعد از ماهxadها بغل میxadکنم و میxadxadبوسم. ب. را نمیxadبینم. آن یکی ش. مثل همیشه دلخور است و نمیxadآید. سه تا کتاب هدیه میxadدهم. میxadرویم ناهار. ز. نمیxadآید. ناراحت میxadشوم. س. و ض. را آشتی میxadدهم (به خیال خودم). فکر میxadکنم روز خوبی بود. شب میxadشود. خبر میxadدهند که خانم الف. مرد. ز. پیام میxadدهد. میxadگوید نزدیک است که از شوهرش جدا شود. گریه میxadکنم. حرف میxadزنم. گریه میxadکنم. کتاب میxadخانم. میxadخابم.
* سه ماه پیش که به ب. می گفتم که در شش ماه آینده زیاد نمی بیندم، خودم هم خیلی باور نداشتم. فکر میxadکردم مثل هر بار بلخره یک جوری سر راهم سبز میxadشود. نشد. مطمئن بودم که امروز میxadبینمش. ندیدم. خوب است برای هر دومان.
** غم ز. دارد همین طور خنجر میxadکشد. ز. آرام بود. خیلی آرام. هر وقت هم میxadخاستی بودش، تا همین یک سال پیش. بودنش مثل یک جریان آب بود بدون موج. از دیشب برگشته ام به چهار سال پیش. به آن روزها که یک روز در میان بلیط اتوبوس هم را حساب میxadکردیم. به آن صبح ها که همه اش مجبور بود منتظر من بماند. به آن خانمxadهایی که در اتوبوس ازمان میxadپرسیدند که قصد ازدواج داریم یا نه. من نداشتم و میxadگفتم که او دارد. به آن روزها که حرص میxadخورد از مادرش که باز خاستگار دارد در خانه. تا همان روز که گفت کسی هست که شاید خودش باشد. پرسیدم که هیچ بدی ندیده ای؟ و گفت نه. یک شبی همه را جمع کردم که خبر خوش بدهم و هیچ کس باورش نمیxadشد. آن روز که کارت عقدش را داد، پیش درآمد دعوت را که خاندم گریه ام گرفت. از شوق. از شوق. از شوق بی نهایت. روزهای بعدش همین طور جلوی چشمم است. آن موقع که از در آمد و ماه شده بود. ماه. آن روز که دورش گشتیم. فردایش که رفتیم شیرینی خریدیم. که استاد الف. برایش هزار آرزو کرد. آن موقع که با انگشترش عکس گرفتیم. آن عکس که س. گرفت و ز. داشت با تلفن حرف میxadزد. آن روزها که ز. دیگر نبود و ما میxadگفتیم خوش است. هی دور میxadشد و دورتر. تا حالا که 3 ماه است ندیده امش و خیالم بوده که مریض است. ز. آرام بود. حتی وقتی درد داشت. همه اش دارم خدا خدا میxadکنم که معجزه بشود. خودش گفت 1% مانده که آن هم به امید معجزه است. من دارم برای آن 1% دعا میxadکنم. دارم برای ز. غصه میxadخورم که روحش مثل همان جریان آب بود. بی گل و لای. دارم میxadترسم. از همه ی نگاهxadهایی که بعد از این بهش خاهدشد. از این که حق هر کس که بود، حق او نبود. هنوز باورم نمیxadxadشود. به خودش هم گفتهxadام. میxadترسم. دارم التماس میxadکنم که مجبور نشوم به همان آدمxadها که خبر خوش دادم، بگویم چنین است و چنان. میxadترسم. و چیزی در عمق، زیر آن تپش های بی وقفه دارد میxadسوزد. برگردیم به یک سال پیش. ز. آرام بود.
Narge30، دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶، 0:53 |
برچسب:
نویسنده: رادین مرادی